خرید بک لینک
13*15- جوانه دخترک پانزده سالهی من! روزهای زیادی به تو و تنت فکر میکنم. به چیزهایی که باید برایت بگویم و تو میراثدار من باشی. به غمهایی که باید در سینهی تو دفنشان کنم. اگرچه دستم سست شده و به چرخیدن روی حروف نمیرود. همهی فکرها و اندوهها در سرم چرخ میخورد و به تن نحیف تو نمیرسد. تو که تنها معنای ثابت زندگیام بودهای و تا امروز به هیچ چیز بهاندازهی تو احساس تعلق نکردهام. تو شاهد تمام من بودهای. اثری تراشنخورده از زندگی من. من با ساختنت احساس میکنم از میرایی نجات پیدا کردهام. با اینکه این فضا بیرحم است و میان هزاران نقطه و عدد گم میشویم، اما انگار تنها چاره است؛ برای ماندن و ثبت شدن در تاریخی که نمیدانم برای کسی مهم باشد یا نه. تو تمام منی. تولدت مبارک.  Narge30، پنجشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۰، 0:53 |

برچسب: نویسنده: رادین مرادی تاريخ: سه شنبه 7 تير 1401 ساعت: 11:35

196- بیگانه - بالرحمن - خانم گ. قلمش را روی میز میگذارد، سرش را بالا میکند و میگوید: «خب، تو زیادی عاشقی.» قصههایم را برایش گفتهام، سوالهایش را پرسیده، یاد مرا از کودکی و نوجوانیام گذر داده و حالا وقت نتیجهگیری است؛ و نتیجه این است که من درد بیدرمانی دارم که باید بپذیرمش. مثل آدمی که هی چند سال چیزی توی رودههایش بالا و پایین میرفته و یک روز مزاجش سفت بوده و یک روز شل، و حالا نشسته توی مطب دکتر که دکتر چشم در چشمش بدوزد و بگوید: عزیزم اینها که در همهی این سالها به تو گذشت نشانه بود. تو یک تودهی سرطانی احتمالن لاعلاج داری که اگر درش هم بیاوریم میمیری. پس باید بپذیریش و باهاش زندگی کنی. یک جوری هم بپذیری که اگر صد نفر نشستند جلویت و از عافیتشان گفتند و شکر کردند و تن و بدن سالمشان را به رُخت کشیدند، تو حتا ذرهای از اینکه یک توده در یک جای شکمت دارد زندگیاش را میکند و یک روز شل میشوی و یک روز سفت، ناراحت نشوی - گاهی البته درد هم دارد. فقط در این صورت است که میتوانی زنده بمانی. حالا برو فکرهایت را بکن و وقتی پذیرفتی بیا تا درمان را شروع کنیم.چند سال پیش، یک بار که قرار بود برای باران داستان انتخاب کنم، مثل هر بار نیمهی تاریک ماه را باز کردم و دنبال داستانی گشتم که به نظرم آنی داشت اما من نمیفهمیدمش. گفتم با هم و در جمع که بخوانیم حتمن چیزی دستگیرمان میشود و به دلم وعده دادم که لذت درک این داستان را بلاخره خواهمچشید. داستان را بردم و خواندیم و نفهمیدیم. فقط لذت خواندن در جمع نصیبم شد. گلشیری از یک انگشت اضافه در پای چپش حرف میزد و نمازخانهای که اگر مذهبی بود برای خودش میساخت. همهاش

برچسب: نویسنده: رادین مرادی تاريخ: سه شنبه 7 تير 1401 ساعت: 11:35

197- روشنان - بالرحمن -م. عزیزم سلامچند روز پیش خانم بازیگر داشت از تجربهی صعود به دماوند حرف میزد. میگفت توی پناهگاه تا سحر صدای ریزش سنگ میشنیده و ترس با دانه دانهی آن تقتقها توی دلش غوغا میکرده. اما وقتی رفته و رسیده به آن بالا و یکهو یکی از همتیمیهاش گفته «اینجا قلهست»، همینطور هاج و واج نگاه میکرده و شبیه شخصیتهای کارتونهای ژاپنی از دو طرف صورتش اشک میریخته. خب، من هر بار اسم دماوند را میشنوم یاد تو میافتم. یادت هست؟ آن موقع وقتی با ا. میخواستی بروی یک نوشتهای برایم فرستادی و گفتی تا دوشنبه (یعنی روزی که قرار بود برگردی) بازش نکنم. هنوز نمیدانم آن نوشته چه بود. شاید تو هم از صدای ریزش سنگها میترسیدی و فکر میکردی اگر برنگشتی یک نفر باید بعضی چیزها را بداند. و آن یک نفر من بودم. بعدترها یک روز یکی از پیکسلهای باران را بهم دادی. تا وقتی پشتش را ندیدهبودم چیز تازهای نبود. همهمان یکی از این دایرههای فلزی کوچک - با طرحی که س. کشیدهبود- داشتیم و بسته بودیمش به کیفی که هر روز با خودمان این طرف و آن طرف میبردیم؛ که تسکین جانمان باشد و بدانیم که یک گوشهی امنی داریم و یک چیزی ما را به هم وصل میکند، یکطوری که آدمهای دیگر وصل نمیشوند. پشت پیکسل را رنگ زده بودی و یک تاریخ نوشتهبودی و یک اسم: دماوند. انگار که این دایرهی کوچک، پرچم نشانهی فتح قله باشد. تو این پرچم را در دل من کاشتی. همانجا که خانم بازیگر از شگفتی گریه میکرده، تو میان آنهمه تجربهی دست اول مرا در ذهنت نگه داشتهبودی و آن بالا، توی ارتفاع پنجهزار و ششصد متری به من فکر میکردی. حالا فکر میکنی من تا آخر عمر هر

برچسب: نویسنده: رادین مرادی تاريخ: سه شنبه 7 تير 1401 ساعت: 11:35

صفحه بندی